سالهای نه چندان دور همین نزدیکی ها،مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند،که زندگی برایشان جدی ترین بازیچه بود.

زندگی کردند، چون هیچ وقت اسیر و ذلیل زندگی نشدند.

زندگی می کردند، چون معنای زندگی را فهمیدند. 

آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم.

 چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند، که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.

آنها رفتند و ما ماندیم.رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها، انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.

امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تا مسیرش را گم نکنیم.

شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم.

مهندس محمدجعفر شفیعی