شاید روزی کسی از ما...

سالهای نه چندان دور همین نزدیکی ها،مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند،که زندگی برایشان جدی ترین بازیچه بود.
زندگی کردند، چون هیچ وقت اسیر و ذلیل زندگی نشدند.
زندگی می کردند، چون معنای زندگی را فهمیدند.
آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم.
چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند، که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.
آنها رفتند و ما ماندیم.رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها، انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.
امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تا مسیرش را گم نکنیم.
شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم.
مهندس محمدجعفر شفیعی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 11:20 توسط بسیج مهندسین
|
خواستم به دعوت مولای عشق، مقام معظم رهبری لبیک بگویم. می خواهم تو این وانفسای غربت آقا، برای مقابله با فرهنگ منحط غرب در کشور آقا امام زمان(عج) وظیفه سرباز واقعی ولایت بودن را تجربه نمایم.